|
حميد، دانشجوی پزشکی در کابل | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
"من تمام عمر خود را در کابل سپری کرده ام. به جز جنگ، از زندگی چيزی ديگری به خاطر ندارم. وقتی من شاگرد مکتب بودم نجيب سر قدرت بود. مرا از خانه بيرون شدن نمی گذاشتند تا مورد اصابت راکت قرار نگيرم. بعدا مجاهدين آمدند. جنگ خانه به خانه و کوچه به کوچه شروع شد. چندين راکت به خانه ای ما اصابت کرد. ما با چشمان خود اجساد کشته شدگان را ديديم و آنها را جمع کرديم. در زمان حکومت اسلامی و دوران مجاهدين من در حدود دوازده يا سيزده سال داشتم. مشکلات اقتصادی بسيار زياد بود. مشکلات اقتصادی خودمان هم زياد بود چونکه پدرم وفات کرده بود و سرپرست خانه هم نداشتيم تا کار کند. تمام کسانيکه در دفاتر دولتی کار ميکردند خانه نشين شده بودند. آنها يا کراچی (گاری) کشی ميکردند يا باربری ويا کاری ديگری را انجام می دادند. من خودم هم يا خياطی ميکردم يا گلدوزی. فقط همانقدر کار ميکردم که خانواده خود را کمک کنم. درس مکاتب هم چندان خوب نبود. معلمين هم مردمان غريبی بودند و کارهای ديگری را انجام ميدادند چرا که از معاشات دولت چيزی جور نميشد. تقزيبا سی در صد شاگردان به مکتب ميامدند و هفتاد درصد ديگر مکتب نمی رفتند. تعداد زياد شاگردان به پاکستان و کشورهای ديگر مهاجرت کرده بودند. و به هر صورت از کابل برامده بودند. بسياری کارهای ديگری مانند خريد و فروش را نيز انجام ميدادم. مثلأ از چاراسياب مال مياوردم و در کابل می فروختنم. چراکه چار اسياب ساحه گلبدين حکمتياربود و مواد اوليه؛ مثل ارد، روغن، برنج و غيره در آن منطقه ارزان بود. من اين مواد را از راه چهل ستون وارد ميکردم. اين کار پرخطری بود ولی من اين کار را در زمانی انجام ميدادم که آتش بس اعلام شده بود." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||