|
گل بی بی، مادر افغان از کشته شدن فرزندانش می گويد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
"در ولايت خوست به دنيا آمدام و پدر و مادرم هم از خوست هستند و من در همان جا هم بزرگ شده ام. اکنون سرپرست دفتر يک سازمان زنان هستم. پسران من به اندازه ای جوان بودند که حتی روی صورتشان ريش نداشتند. زمانی که روسها اينجا بودند، حکومت محلی آنها را فرستاد تا عليه مجاهدين بجنگند. من به مقامات گفتم که پسرانم بسيار جوانند. جواب آنها اين بود که نخير، اين دين جوانان در برابر ميهن است و آنها بايد بجنگند. و من هم به خودم گفتم، در واقع ما در برابر زاد و بوم خود وظيفه داريم و در صورت سرپيچی از جنگ پسرانم خائن تلقی خواهند شد. هر دو پسرم در نبرد "جواره" کشته شدند. شوهرم در آن دوره در اسارت بسر می برد و اجساد فرزندانمان را نديد. اکنون وی از ناراحتی روانی رنج می برد. من افتخار می کنم که پسرانم برای ميهنشان جان خود را نثار کردند. وقتی که آنها به ميدان جنگ می رفتند، من از خدا خواستم که نگهدارشان باشد. بعد از ظهر بود که آنها ما را ترک کردند، هر دو با هم، و من رو به آسمان آوردم و گفتم: "ای خدا، خواهش می کنم، در پناهت نگهشان دار!" تا جمعه بعدی خبر مرگ يکی از دو پسرم رسيد. مقامات نمی خواستند اين خبر را بلافاصله به من برسانند و تنها بعد از ۱۴ روزی که مزاحمشان شدم، به من گفتند که پسرم کشته شده است. پس از دو يا سه ماه ديگر پسر دومم هم جان داد. اين واقعه از بزرگ ترين تکانهای زندگی ام بود، چرا که شوهرم دربند زندان بود و اکنون پسرانم را هم از دست داده بودم. آخه، چطور می توانستم با چنان وضعی باقی مانده بچهايم را بپرورم؟ دو پسر ديگرم هنوز نوپا بودند. در آن جنگ، افغانها در هر دو طرف سنگر قرار داشتند. در واقع، برادران و عموها و دايی ها بودند که از دو طرف خون همديگر را می ريختند. و پدر مادرانشان ناچار بودند آنها را فقط بخاک بسپارند." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||