|
چهها که می نويسيم! به بهانه اثر "چهها که نوشتيم!" | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
کتاب "چهها نوشتيم!" در بر گيرنده دوازده نوشته غير داستانی از رهنورد زرياب است. اين نوشتهها همانطور که نويسنده در يادداشت کوتاهی اشاره کرده قبل از اين نيز در نشريات مختلف چاپ شدهاست. اما رهنورد آنها با حذف و اضافاتی در "چهها که نوشتيم!" گرد آوردهاست تا به راحتی در دسترس خوانندگان باشند. وقتی چهها نوشتيم! را به دست گرفتم تا بخوانمش، مثل هميشه که متنی غير داستانی را میگيرم، دو دل بودم که بخوانم يا نخوانم. با مروری سريع کتاب را جذاب يافتم و به خواندنش پرداختم. البته من هيچ وقت کتابی غير داستانی را تمام و کمال نمیخوانم، هميشه آنچه را آز آن که میخواهم میخوانم. چيزی که مرا واداشت برخی از نوشتههای کتاب را بخوانم، زبان و نوع رسم الخط و واژهسازیهای رهنورد بود. زيبايی نثر و لحن زرياب مرا با خود کشاند. نثری دلکش که با متفاوتنويسی زرياب خاصتر شدهاست. در افغانستان تا کنون هيچ مرجع و نهاد رسمی نبوده و نيست تا به طور علمی و رسمی به امر واژهگزينی و واژهسازی بپردازد تا به پيشرفت و ارتقای زبان دری کمک کند. در کشورهای ديگر اين وظيفهی تخصصی و علمی بر عهدهی «فرهنگستان زبان» است. ولی در کشور ما اين کار نيز تا حال عملاً بر دوش شاعران و نويسندگان بوده و کمتر کسی به خود زحمت داده تا کار شاق و و طاقتفرسای واژهسازی و واژهگزينی را انجام بدهد؛چيزی که در هرجايی که با نوشته و متنی روبه رو میشويم، ضرورتش احساس میشود. رهنورد زرياب يکی از معدود کسانیاست که در نوشتههايش سعی داشته تا حدی به اين امر نيز توجه داشته باشد. نثر رهنورد زرياب را بهترين نمونه نثر داستانی افغانستان میدانند. نثر ادبی او برای هر فارسی زبانی در هر کجای افغانستان و يا ديگر کشورهایفارسی زبان قابل فهم است. از ديگر ويژگیهای نثر او میتوان به کارگيری جملههای بسيار ساده و کوتاه اشاره کرد. اين ويژگی در نثر مقالاتش نيز ديده میشود که برخی واژگان خاص خود او نيز در اين مقالات وجود دارند. بياييد با هم چند پاراگراف از نوشتههای او را بازخوانی کنيم تا بحث روشنتر گردد: "مقصود يونسکو از اين کار حيرتانگيز، هرچه بوده باشد ـ با نظرداشت شيوهها و شگردهای يونسکو ـ در جای خودش میتواند بررسی گردد؛ ولی اين کار شگفت او، در عين حال، برای ما هوشيارباش و اندرزی نيز میتواند بود تا نپنداريم که در باب يک اثر هنری ـ ادبی، سخن منتقد حرف آخراست و بس. و باز هم نپنداريم که داوری نقدگر، از کورهء يک ارزشنمای اشتباهناپذير بيرون آمدهاست و زنگار لغزش و خطا، در آن راه نمیتواند يافت.» 1 "... و اما، در يک نظام قبيلهيی منزوی و از رهگذر تاريخی ـ ظاهراً ـ وسايل و افزارهای قهرآميز وجود ندارند و افراد قبيله به گونهء دلاانگيزانه و مختارانه، ارزشها وسنتها ورواجها را میپذيرند...." 2 در اين دو پاراگراف واژههايی که تيرهتر شدهاند، متفاوتاند و از سوی رهنورد به کار رفتهاند که خود نيز در پانوشتها اشاره میکند. دو واژه «هوشيارباش» و «نقدگر» خيلی غير معمول نيستند و به راحتی درک میشوند. اما دو واژهی «دلاانگيزانه» و «ارزشنما» کمی تازهتر و بکرتر مینمايند. در متن بالا دلاانگيزانه به جای داوطلبانه به کار رفته است که رهنورد البته از متون قديم چون بيهقی نيز شاهد میآورد. يعنی واژهای کهن را به کار برده که امروزه کم کم فراموش شده است. واژهيابی از متون کهن و حيات مجدد دادن به آنها يکی از شيوههای واژهسازی است. واژههای ديگری نيز در نوشتههای رهنورد به کار رفته که تازهاند و مخصوص خود او هستند: «ريزهکار» به جای مينياتور؛ و«ريزهنگار» و «ريزهنگاری» را نيز از آن مشتق کردهاست. «سازآميز» که به جای کلمهی موزيکال (musical ) به کار برده که زيبا نيز مینمايد. «دبستانادبی» به جای مکتب ادبی، خامه زن و... البته نبايد فراموش کرد که اين واژهها از قلم و فکر رهنورد با سليقه و علاقهی او تراوش کردهاند و شايد عدهای آنها را نپسندند. اينکه واژه ها مقبول می افتند و يا نه، گپ ديگری است اما از ارزش کار رهنورد چيزی نمیکاهد؛ کاری که بسيار بسيار مهم و ضروری است تا اين چند دستگی و هرج و مرج زبانی در بين نويسندگان و در مطبوعات ما کاهش يابد. زنده ياد هوشنگ گلشيری وقتی با زبان داستانهای سلطانزاده روبرو شده بوده، گفته بود که واژههای آصف سلطانزاده میتواند زبان فارسی رايج در ايران را تقويت کند. عکس اين گفته نيز صادق است و به نظر من ضروريتر؛ ولی متأسفانه برخی از تعصبات مانع ازاين داد و ستد زبانی شده است. تعصباتی که بيشتر سياسی است تا فرهنگی. با يک نگاه گذرا در زبان روزمره و مکتوب رايج در افغانستان با کلمات بیشمار غير فارسی و غير بومی مواجه میشويم که به راحتی میتوانيم، به جايشان واژههايی فارسی يا فارسی شده را به کار ببريم، البته اگر تعصب را کنار بگذاريم.... واژههای زير را بنگريد: مرچ، موتر، موتر سايکل، سرک، چت، بايسکل، کلکين، گيلاس ، طبع و بسياری واژههای ديگر که در زبان ما جا افتادهند و فارسی نيستند. پا نوشته ها: 1- چهها که نوشتيم! صص ۲۳ و ۲۴ 2- ص ۱۲۴ چهها که نوشتيم! |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||