|
بصير احمد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بصير احمد حسين زاده سی و پنج سال دارد. اهل هرات است و از اعضای هيات تحريريه نشريه خط سوم مشهد: سيزده يا چهارده سالم بود که به ايران آمديم. از همان روزهای اول آوارگی فهميدم که آوارگی يعنی چه؟ من که غير از بازی و درس خواند کار ديگری نداشتم حالا بايد از صبح تا شب کار می کردم. روزهای اولی که به ايران آمده بودم سيگار می فروختم، بعد کارم توسعه يافت و درکنار سيگار، پفک و آدامس هم می فروختم، بعد از چند ماه که در کارم خبره شدم و سرمايه ای برای خودم دست و پا کردم، با کمک پدرم ويترينی کوچک درست کردم و داخل آن را گردنبد های بدلی دخترانه ريختم که در همان روز اول سی تومان کار کردم و شب با خوشحالی به خانه برگشتم، اما در شب دوم وقتی به خانه بر می گشتم گرفتار يک نامرد شدم که جلوی روی من سبز شد و بعد از آنکه سيلی محکمی به صورت من زد ويترين و تمام پولهای مرا از چنگم در آورد و دوباره يک سيلی ديگر زد و گفت : "بچه افغونی ديگه نبينم اين ورا پيدات بشه." آن شب با گريه به خانه برگشتم. از فردای آن روز پدرم مرا همراه خود سر کاری برد که خودش آنجا مشغول بود، کار بسيار سختی بود، شرکت قاب سازی ای بود که تماما با حلب های تيز و برنده سر و کار داشتيم. خانه ما از محل کارمان خيلی فاصله داشت هر روز ساعت شش صبح پدرم مرا در سرمای آن سال های مشهد که بيشتر حسش می کردم سوار موتور سيکلت کهنه اش می کرد و به محل کار می برد و ساعت يازده شب همين مسير طولانی يک ساعته را با موتور بازمی گشتيم. از آنجا که موتور گازی پدر بسيار فرسوده بود تا رسيدن به مقصد چندين جا توقف می کرد و من مجبور بودم آن را هل بدهم و اين کار عادت صبح و شبم شده بود. يک شب که هوا بسيار سرد شده بود وقتی به منزل رسيديم از شدت سرما گريه ام گرفت، وقتی پدر و مادر گريه مرا ديدند آنها هم شروع به گريه کردند، گريه مادر را که هر شب می ديدم و برايم عادی شده بود، ولی آن شب از پدرم پرسيدم که چرا گريه می کنی؟ گفت :"پسرم ! هر وقت که پدر شدی می دانی که چرا من گريه می کنم، تو فکر می کنی من به دلم خوش می گذرد که در اين هوای سرد تو برايم کار کنی؟" و اينک از آن ماجرا بيست سال می گذرد، حالا که پدر شده ام خوب می فهمم که پدرم چرا آن شب گريه کرد. خلاصه آن شب گذشت و مادرم ديگر اجازه نداد سر آن کار بروم، پدرم مرا گذاشت تا در کنار کاکا يا عموی خود خياطی ياد بگيرم و من روز در زيرزمين خانه ها کار خياطی می کردم و شب ها هم درس می خواندم، بعد از سال ها درس و مطالعه رفته رفته با فرهنگيان هموطنم آشنا شدم، دوباره رفیق سالهای کودکيم احمد شاه رضائی را پيدا کردم بعد با محمد کاظم کاظمی، شاعر معروف افغان و ابوطالب مظفری آشنا شدم. رفته رفته ارتباطم با شاعران و نويسندگان بيشتر شد و خلاصه کم کم خودم هم دست به قلم شدم، و اهالی مطبوعات مرا خبرنگار ناميدند. در سال هزار و سيصد و هشتاد اهالی مطبوعات در مشهد جمع شدند و به اتفاق آراء مرا به سمت مسئول خانه خبرنگاران افغانستان در ايران برگزيدند و اينک در کنار ديگر دوستان عضو هيات تحريريه خط سوم يکی از نشريات معتبر افغانی در شهر مشهد هستم. هفت سال پيش با يک خانم افغان که فرهنگی هم بود ازدواج کردم و ثمره اين ازدواج يک دختر و پسر دوست داشتنی هستند. هر وقت به افغانستان و کودکيم فکر می کنم دلم می خواهد پرواز کنم و به ديار کودکی و نوجوانی ام برگردم جايی که در آن غم و اندوه و غصه برايم معنايی نداشت، اما فکر می کنم اگر برگردم آيا زندگی من برای کودکانم تکرار نخواهد شد، فکر می کنم چه تضمينی هست که باز جنگی در نگيرد و دوباره آواره نشوم يا برای کودکان معصومم اتفاقی نیافتد، با اينکه سعی می کنم واقع بين باشم و با اينکه افغانستان و خاطراتش و مردمان و حتی پس کوچه هايش را به خوبی به ياد دارم از بازگشت می ترسم. روزی که آمدم نوجوانی بيش نبودم اما امروز پدر دو فرزند هستم و مسئوليتم بسيار سنگين تر از گذشته است. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||