انفجار کابل: وحشت از دست دادن عزیزان در افغانستان

محمد نذیر، راننده بیبیسی در میان دهها کشته انفجار روز چهارشنبه در ساحه امن و مرکزی کابل بود. در حالی که افغانستان به سوگ کشتهشدگان این رویداد نشسته است، وحید مسعود سردبیر بیبیسی برای افغانستان، این دوست و همکارش را بهیاد میآورد که بخشی از یک سناریوی آشنا در افغانستان شد.
زنگ تلفنی بیدارم کرد که میگفت یکی از خودروهای حامل کارمندان بیبیسی در یک حمله کامیونبمبگذاریشده در کابل گیر کرده است.
ما اما دقیقا نمیدانستیم که این رویداد چقدر جدی است و چند نفر از همکاران ما آسیب دیدهاند. بعدتر روشن شد که ۹۰ نفر کشته و صدها نفر هم زخمی شدهاند.
احساس آنیام خیلی آشنا بود: ضربان در حال افزایش در قلبم و یک هزار تصور و تفکر همزمان در سرم. قلبم سنگینتر شده بود. احساس میکردم که پیش پاهایم فرو میافتد.
با درماندگی تمام از هر راهی که ممکن بود، به همکاران زنگ زدم؛ وایبر، واتساپ، فیسبوک و با تلفن همراهم، اما تماس حاصل نمیشد.
کار نکردن شبکههای مخابراتی، نشانه دیگری بود از این که رویداد خطرناکی رخ داده است.
من میان بیم و امید دو پاره شده بودم. بیم از دست دادن عزیزی و امید این که همه چیز خوب خواهد بود.
ویرانکننده است وقتی بیم بر امید پیروز میشود؛ به زودی دریافتم که همکار ما محمد نذیر، کشته و چهار همکار دیگر زخمی شدهاند.
تانکر بمبگذاریشده نزدیک "محل سبز"، امنترین ساحه در قلب شهر، منفجر شد که محافظان زیادی آنجا حضور دارند و در و دیوارهای امنیتی فراوان نیز دارد.

منبع تصویر، Reuters
میتوانم تصور کنم که خانواده نذیر، همسر و کودکان در جریانی که منتظر شنیدن خبری درباره او از آن عده کارمندان بیبیسی بودند که در حال جستجوی نذیر در شفاخانهها و سردخانهها بودند، چه میکشیدند.
آنان نیز، همچنان که برای شنیدن خبر خوش دعا میکردند، درگیر بیمها و امیدها نیز بودند. آنها تنها کسانی نبودند که چنین وضعی داشتند.
دوستان و خانواده صدها قربانی حمله چهارشنبه کابل، مثل آنها تجربه مشابه داشتند.
محمد نذیر، جوان بود. او پدر سه فرزند و یگانه نانآور خانوادهاش بود. او شخصیت خوب و لبخند ملیحی داشت.
من نذیر را سالها بود که میشناختم و او را در بیشتر روزهای هفته میدیدم.
خبرنگاران و کارمندان دیگر بیبیسی و حتی بازدیدکنندهگان بیبیسی او را به عنوان یک فرد قابلاتکا و صادق میشناختند. بیشتر همکارانی که از کابل به ولایتهای خطرناک اعزام میشدند، ترجیح میدادند با نذیر بروند.
جالب این است که او از دههها جنگ، درگیری و محیطهای خصمانه جان سالم به در برده بود و توسط بمبی در امنترین ساحه در قلب کابل کشته شد.
برای بسیاری از همکاران بیبیسی باورش سخت بود که آن چهره متبسم که آنها را صبح به سمت کار میبرد، در آخر همان روز به خاک سپرده شود.
تصور این که او دیگر با ما نیست، همه را گیج کرده است. ما در مورد همسر، کودکان و دیگر اعضای خانواده او فکر میکنیم. به این فکر میکنیم که آنها چگونه بدون او، در کشوری که سیستم خدمات رفاه اجتماعی ندارد، دوام خواهند آورد.

منبع تصویر، EPA
خانواده نذیر، از سوی بیبیسی حمایت مالی دریافت خواهند کرد اما سرنوشت خانوادههای دیگر که در این رویداد کشته و زخمی شدهاند چه خواهد شد؟
حمله دیروز نه تنها جانها را گرفت و بسیاری را زخمی کرد، به طور آنی سرنوشت صدها خانواده را نیز تغییر داد.
کشتار دیروز، به زودی در حد آمار و ارقام از یک حمله دیگر ثبت خواهد شد. زندگی ادامه خواهد داشت.
اما آنچه در کابل اتفاق افتاد، بازتاب چیزی است که افغانستان ۳۸ سال است با اشکال و انواع متفاوتی تجربه میکند.

منبع تصویر، AFP/Getty Images
سالهای اول پس از ۲۰۰۱ میلادی، زمانی که بسیاری باور داشتند که افغانستان بالاخره پس از هرج و مرج پایدار، نفس راحتی خواهد کشید، برهه مختصری از امیدها بود.
امروز، افغانستان به همان حد میدان جنگهای نیابتی و کشتیگیریهای منطقهای است که دههها پیش بود. مردم اینجا احساس میکنند قربانی سرنوشتی هستند که خودشان انتخاب نکردهاند.
با آنکه پایگاههای نظامی ناتو برای فراهم کردن آموزش و حمایت نیروهای امنیتی و دولت در این کشور حضور دارند، وضعیت رشد مثبتی نداشته است. شورشیان از مزایای حمایت پنهانی بازیگران منطقه همچنان برخوردارند.
آنچنانکه رویداد روز چهارشنبه ثابت کرد، امنیت، حتی در محافظتشدهترین منطقهها شکننده است.
آسیبپذیری نیروهای امنیتی یا پیچیدگی گروههای شورشی یا هر دو را میشود مقصر دانست.
اما برای عوام، این وضعیت نشاندهنده یک کابوس دوامدار و مادامالعمر است.











