تشویشهای یک خبرخوان
6/12/2006, 07:30 PM
نوشته ای از پرتو پروین
آملی نوتوم، نویسنده معاصر بلژیکی می گوید تا زمانی که پنجره هست، هر انسانی سهمی از آزادی دارد. اما در اتاقی که خبرخوان خبرها را می خواند پنجره ای نیست. دست کم پنجره ای به بیرون نیست. بلکه شیشه ای است که آنسوی آن، اتاق بدون پنجره دیگری است که در آن یک مدیر استودیو که زبان تو را نمی شناسد با چهره ای که پرسش بر آن ماسیده، با دستهایی منتظر بر دهها دگمه رنگین، تو را، ثانیه ها را و هر حرکت دستت را می پاید .
در اتاق خبرخوانی که تازه تنها اتاق خبر خوانی هم نیست اغلب چیزها بوی گذشته می دهد، گذشته ای نزدیک از نوع ماضی نقلی ... هوای مانده از هفته ها پیش، آب مانده از روزها پیش، کاغذهای مانده از ساعتها پیش،اینجا و آنجا خودکارها و روان نویسهای رنگ برنگ و اغلب بدون درپوش، لیوانهای یک بار مصرف جا مانده از آدمهای کم حواس، میراث گلوهای خشک یا گرفته... خلاصه "مانده" واژه ای است که به محض ورود به اتاق در گوش زنگ می زند.
در اتاق خبرخوانی نشیمن صندلیها آبی است؛ نمدی که روی میز را پوشانده سبز است. اما نه این آبی تازه است و نه این سبز شاداب و زنده.
در اتاق خبر خوانی که قلمرو حکومت ثانیه هاست فقط یک چیز تازه است، یک چیز بوی اکنون، بوی زمان حال می دهد. یک چیز سبز و آبی و زنده است و می جنبد، یک چیز از شدت تازگی در فضای کوچک اتاق خبر و در سینه تو نمی گنجد: خود خبر. خبری که از پشت میکروفن قدیمی متولد می شود. از دهان تاول زده خبرخوان بیرون می زند، در صدای قلبش می پیچد، و در حالی که موج انتظار از دور و نزدیک برخاسته همه جا را بوی تازگی، بوی اکنون فرا می گیرد.
"تا زمانی که پنجره هست، هر انسانی سهمی از آزادی دارد"، تا زمانی که خبر هست، هر انسانی سهمی از اندوه و سهمی از شادی دارد. خبر چار نعل تاختن ایدز است در قاره سیاه، خبرفروریختن دیوارهای خانه ای در لبنان است، خبر زنیست خندان رها شده از سنگسار، خبر چهره ایست ذوب شده با اسید، خبر روزنامه نگاری است که یک صبح از خانه بیرون می رود و دیگر برنمی گردد، خبر پایی مصنوعیی است برای کودکی لغزیده بر مین--- خبر داستانی است که می جویی و نمی یابی اش یا نمی جویی و براه خود می روی اما نهیبش ناگهان تو را از غلاف دلمشغولیهای خودت بیرون می کشد و بر جا می ایستی تا تمام شود. تا حرفی را برایت ناگفته نگذارد. تا اکنون را برایت ترجمه کند، به زبانی که هم تو می فهمی و هم غریبه آشنایی که در پشت شیشه، کارش شمردن ثانیه هاست، به زبانی که پنجره ای می گشاید برای آن خستگانی که در دوردستها در فضایی سراسر دیوار، گوش به صدای تو سپرده اند ...









اظهارنظرها ارسال اظهار نظر
شعر جالبی بود! تا اونجایی که یادم می آد ماضی نقلی به نوعی زمان حال است البته در زبان مقلقل کشور بریتانیای کبیر!
در مورد اين نظر شکايت کنيد
"از دهان تاول زده خبرخوان بیرون می زند..." آفرین بر شما که با این همه مشقت، این سخت ترین کار دنیا را برای شادی دل مردم انجام می دهید. حالا ای کاش این ناخن خشکها فارسی حالیشون می شد و حقوقتان را بیشتر می کردند!
در مورد اين نظر شکايت کنيد
آری دوستان اين چنين است!!
پنجره هارا حسادت ميبندد...خوب بياد داريم ابافرو پاشيدن نظام شاهنشاهی در ايران تمام وجود افرادی را حسادت گرفته بود چنانکه با بيل وکلنگ بجان بناهای تاريخی افتاده بودند هم پنجره وهم خانه را درهم ميشکستند وما ملت بيخبر ازدرون کينه توزان فقط نظاره گرشديم اکنون هم خانه ويران است وهم پنجره بسته مانده
در مورد اين نظر شکايت کنيد
انشای جالبی است. اخباری که نمونه اورديد واقعيت ولی غالبا ناراحت کننده اند.
در مورد اين نظر شکايت کنيد
kaly kob nevashteh shodeh,kaly ba ah ahsaseh besyjr latif dar rabeteh ba otagheh akbar tozeh dadeh valy akbar goo ahsasehsha angar faramosh kardeh dar rabeteh ba akbar man keh kaly kosham amad. zendeh bashied
در مورد اين نظر شکايت کنيد